حكيم زجاجى

946

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

40 بدان سيم و زر فضهء ماهروى * نكرد التفاتى بت مشك‌بوى از آن شيوه كان ماه دلخواه كرد * اثر بيشتر در دل شاه كرد به كار اندرون شد دلش گرمتر * زمان تا زمان طبع شد نرمتر چنان گرم شد شاه در كار ماه * كه جز وى نمىكرد در كس نگاه بفرمود تا يك طبق زر خشك * بر او عنبر خام با ناف مشك ببردند پيش زن نازنين * نهادند نزديك او بر زمين ز مشك و زر سرخ ناورد ياد * بفرمود يكسر بدان خلق داد قوىتر شد اندر دل شاه عشق * بيفزود شه را از آن ماه عشق فرستاد نزديك فضه پيام * كه تيغ تكبر مكش از نيام چرا ز اين زر سرخ از جمله بيش * همى برنگيرى تو از بهر خويش دو ديده سمن‌بوى پرآب كرد * برو نيز از غصه پرتاب كرد فرستاده را گفت رو بازگرد * زمين بوس كن پيش آن شيرمرد بگويش كه روى تو خواهد دلم * ز زر آرزو كى شود حاصلم مرا آرزو روى شاه است گفت * به گل روى خور چون توانم نهفت بر روى او زر كم از خاك شد * به يادش مرا زهر ترياك شد چو بشنيد گفتار فضه امير * بر خويش خواندش ، روان شد چو تير بيامد ببوسيد ده جاى خاك * ز دل آفرين كرد بر جان پاك به دو داد يك‌بارگى شاه دل * به افسون ببرد از برش ماه دل چو با آن صنم شاه پيوند كرد * به زلفش دل خويش را بند كرد به رسم و به آيين ورا يار شد * دلش مهر مه را خريدار شد يكى روز خوش بود با آن نگار * گرفته به دست اندرون زلف يار بيامد يكى گفت كاى نيك‌نام * رسيد اندر اين‌روز حملى ز شام فزون است از شصت خروار بار * چه فرمان دهد خسرو كامكار به گوينده گفت آن شه نامور * كه آن بار زى خانهء فضه بر قياسش ندانست جز كردگار * مهندس ندانست آن را شمار غلامى به نزديك آن شاه بود * كه از راز ، سردار آگاه بود به جان خدمت فضه كردى غلام * چو شمع ايستادى به نزدش مدام